ميرزا احمد ميرزا خداوردى
167
اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )
رختخواب من درآمد . من به او گفتم : چرا اين حركت را مىكنى ؟ گفت : عيبى ندارد و اين هم شيوهء عليحده « 1 » است ! به هر صورت ، ما را چنان بر آغوش خود كشيد ، چطورى كه ملاى روم فرموده است : گر بگويم عقلها را بركند * ور نويسم چون قلمها بشكند گر بگويم شرحهاى معتبر * تا بماند تا قيامت قصههاى مختصر بارى شرح اين هجران اين خون جگر * اين زمان بگذار تا وقت ديگر وقتى كه صبح شد ، از خدمت ايشان مرخصى حاصل ، عازم شهر رشت شديم . زيارت پدرم را به عمل آوردم . ديدم يك نفر سيّد پير كهن در حجره نشسته است . سيّد مسيح ، نام او بود . اما سيّد معتبر است و تشخّص كلى دارد و پدرم به من گفت : اين مرد لاهيجانى است و خوشنويس است . او را شهزادهء رشت آورده است به پسران او مشق مىدهد . بعد از ساعتى ما را برداشت برد به نزد همان سيّد و سيّد گفت : ميرزا اين همان پسر تو است كه شما او را تعريف مىكرديد ؟ پدرم گفت : آرى « 2 » . بعد يك ورق كاغذ برداشت يك سطر مشق به خط جلى نوشت ، داد به من فرمود : بسم اللّه ! شما هم بنويسيد . « 3 » ديديم در حقيقت بسيار بسيار خوب نوشته است . بعد من يك سطر نوشتم و سيّد ملاحظه فرمود . بسيار تعريف نمود گفت : اين خليفهء بلافصل من است . و به قرار دو ماه در مدرسهء حاجى محمد خان مانديم و از سيّد والاتبار مشق كرده ، تعليم گرفتيم و در ميان مشّاقان مشهور شد كه اين مخلص را ميرزا احمد خليفهء بلافصل خطاب مىكردند و بعد از دو ماه پدرم ارادهء مراجعت خانهء خود كرد و سيّد مزبور به پدرم دلالت بسيار كردند كه فلانى را مبر ! بگذار بماند در نزد من ! گفت : اگر يك سال در نزد من بماند و مشق بكند ، مثل اين در ايران خوشنويس به هم نمىرسد . پدرم قبول نكرد ، چراكه برادرم ، ملا جعفر قلى ، در آنجا همراه ما بود ، بسترى گشت ، مشرف به موت گرديد . خداوند عالم از تازگى كرامت فرمودند . از اين جهت ، چشم پدرم ترسيد .
--> ( 1 ) . در نسخه « علاهده » . ( 2 ) . در نسخه « عارى » . ( 3 ) . در نسخه « بنويسم » .